تبليغاتX
بی نشان - بقیع، و چه می دانیم که بقیع کجاست؟
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان
شب اول برایمان خیلی سخت گذشت.
صبح نزدیک اذان صبح بود که از خواب بیدار شدم و دو رکعت نماز خوانده و راهی حرم نبوی شدم، بعد از زیارت و نماز و دعا عزم زیارت ائمه مظلوم بقیع را نمودم .
به طرف باب البقیع حرکت کردم، فاصله کوتاه حرم نبوی تا درب بقیع برایم مثل سالها می گذشت، آرام آرام ذکر زیارت می خواندم و با اشک تا درب بقیع همراه بودم.
پایین پله های بقیع که رسیدم ، بغضم سنگینتر شد، آرام آرام تا درب بقیع رفتم، دیگر جانی برایم نمانده بود، بالاخره به پشت درب اصلی بقیع رسیدم، بعضی ها آنجا ایستاده بودند و یارای داخل رفتن نداشتند و همانجا شروع به زیارتنامه خواندن کرده بودند.
بعد از دیدن آن نرده های اطراف حرم ائمه ،دیگر نمی توانستم بغضم را نگاه دارم، بغضم ترکید و های های شروع کردم به گریستن .
آرام آرام قدم بر می داشتم تا رسیدم پشت نرده ها و آن قبور مظلوم را دیدم ، اشک هایم جاری می شد و شانه هایم به شدت تکان می خورد ، و صدای گریه ام ناخواسته بر می خواست،

بقیع- قبر امامان مظلوم، امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع)

ردیف پشت از چپ به راست قبر مطهر امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع)


یک دفعه آن وهابی که پشت نرده ها مشغول تهمت شرک دادن به ما شیعیان بود فریاد زد : ساکت ، گریه نکنید ، گریه ممنوع
و بعدی فریاد زد :آهای زیارتنامه و دعا ممنوع و شروع کرد به گفتن اراجیف، که اینها مرده اند، شما مرده پرستید، شما اینها را شریک خدا قرار داده اید و از این مرده ها کاری بر نمی آید، خدا واسطه نمی خواهد و از این حرف ها...
در آن حال دلم بیشتر سوخت و گریه امانم نداد، زیارتنامه را هم نمی توانستم بخوانم، چفیه را بر سرم کشیدم و از بقیع زدم بیرون
صورتم را با چفیه ام پوشانده بودم و به سرعت به طرف هتل می دویدم، خدایا این راه چرا این قدر طولانی ست
چند بار پاهایم به هم گیر کرد و نزدیک بود با صورت به زمین بخورم، چندین طعنه خوردم و چند بار به دیوار اصابت کردم،.
فدایت شوم یا امیر المومنین چقدر سخت بود آن لحظه ای که خبر شهادت فاطمه(س) را شنیدی، شنیدم آنگاه در آن مسیر کوتاه بارها با صورت زمین خوردی
به هتل که رسیدم فوری رفتم توی اتاق،
اینجا دیگر کسی به خاطر گریه کردن توبیخم نمی کرد، شرو ع کردم به گریه کردن
اول اشک بود، بعد با هق هق همراه شد و بعد با تکان های شانه هایم، و بعد های های صدایم ...... ناگاه دیدم که از صدای فریادم کمیل که خواب بود بیدار شده و مرا نگاهداشته تا ساکت شوم
بچه های دیگر هم از اتاقشان آمدند، محمد رضا و اسماعیل و حمید هم به کمیل ملحق شدند، دست و پا و شانه هایم را گرفته بودند تا کمتر تکان بخورم ............
اما تو چه می دانی که بقیع کجاست ، من که نفهمیدم
به فدای چشمان گریانت ای مهدی فاطمه(عج)، خدا کند که بیایی

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 0:14  توسط دانشجوی بی نشان  |