...................
مرا که دید آرام تر شد،کم کم حالش طبیعی شد
سلام کردم و باب سخن را باز کردم.
--: مثل این که شما هم مثل ما وارد اینجا که شدید، خیلی احساس غربت کردید، نمی دانم چه حکمتی هست که آدم وارد مدینه که میشه، همه غم و غصه های خودش به کناری می رود و یک غم بسیار بزرگتری بر دلش می نشیند.
=: اولاد فاطمه(س) وارد اینجا که می شوند همین طوری می شن
--: شما هم از سادات هستید؟
=: بله
--: آدم اینجا فقط دلش مهدی (عج) را می خواهد، و تنها دعایش فرج آقاست.
=: درسته، اتفاقا اینجا یکی از همان میعادگاه هاست..
..........
حرف های زیادی بین ما رد و بدل شد و هر دو گلهی با حزن و گاهی اشک و گاهی امید حرف می زدیم.
وقتی از ایشان اسمشان را پرسیدم؛ خودشان را (( سید رضا .... )) معرفی کردند ، توصیه های قشنگی به من کرد توصیه هایی خوب و راهگشا
خیلی برایم لذت بخش بود این آشنایی، از ایشان خواستم تا شماره تلفن یا آدرسی از خودش به من بدهد ولی از این کار امتناع کرد و گفت : به زودی همدیگر را می بینیم.
اذان عشاء گفته شد و ما از هم جدا شدیم
توی مسیر به او و توصیه هایش فکر کردم و خودم و حجاب گناهم
.............
الهی از ما بگذر بخشش از بزرگان است، به قول امیرالمومنین علی(ع) در مناجات مسجد کوفه:((مولای یا مولای انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر))