تبليغاتX
بی نشان - سفرنامه کربلا- کربلا رفتن خون دل می خواهد....
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

از مشهد که رسیدم تهران به زیارت رهبر کبیر انقلاب نائل شدیم و بلافاصله برای گذراندن دوره راویان نور ، عازم دانشگاه علوم و حدیث شدم، عجب سال خوبی بود سال 82 برای بنده حقیر، توفیق بعد توفیق، حالا خدا قسمت کرده بود تا 2 هفته هم در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) باشیم، همان که زیارتش برابر با زیارت امام حسین(ع) است، نماز صبح و ظهر و مغرب و... را در حرم می خواندیم و ناهار و شاممان هم از غذای حضرت تامین می شد، (البته غذا و این حرفها خیلی مهم نیست ولی تامین آن از یک چنین جای بابرکتی خود لطفی دارد) این بار هم توفیق بود در جمع بچه های مومن و حزب اللهی که همه عشق شهدا داشتند و استادانی خوب قرار بگیریم که برخی از آنها عجیب بوی خدا می دادند.
باز ول کن نبودم و در این ایام هم مدام التماس حضرت عبدالعظیم می کردم تا واسطه خیر و زیارت کربلای ما شود.


آن ایام عجیب بابرکت بود، یکی از دوستان واسطه خیر شدند و یک هتل را برای بنده و خانواده در مشهد به مدت 4 روز هماهنگ کردند، اول مهرماه بود؛ ایام میلاد امام حسین(ع) سالار شهیدان و برادر و پسر باوفایشان که به همراه خانواده به مشهد مشرف شدم، این بار از بقیه می خواستم تا دعا کنند تا ما به آرزویمان برسیم. گفتم این بار خواسته هایم را از چند زبان و چند دل به ویژه از زبان مادرم که از سادات هستند از امام بطلبم..


با شروع کلاس ها راهی دانشگاه شدیم، بعد از مدت کمی، بچه های راویان زنگ زدند که سید آماده باش ما داریم می ریم جنوب برای دوره عملی راویان، سر راه شما را هم از خرم آباد( من آن وقت در دانشگاه شهید بهشتی لرستان دانشجو بودم) سوار می کنیم، نمی دانم چرا به سرم زد که مقداری پول و مدارک شخصی ام را هم با خودم بردارم.
طولی نکشید که بچه ها رسیدند و من هم همراه با ایشان عازم جنوب شدم، از ابتدای ورود به جمعیت متوجه شدم که متولیان امر در نظر دارند که در صورت هماهنگی ، همانجا بچه ها را کربلا ببرند و خلاصه همه را هوایی کرده اند، ایام نیمه شعبان بود و همه مدام به آقا متوسل می شدند که مولای ما عیدی ما را زیارت مولایمان امام حسین(ع) قرار بده.


بچه ها به هر بهانه ای روضه کربلا می خواندند و ذکر لبهایشان کربلا بود، مثلا روز اول رفتیم آبادان و بعد قمیجه، از آنجا سوار لنج شدیم و مسیر اروند را از دهانه خلیج فارس تا خرمشهر با لنج طی کردیم، روی صفر مرزی بودیم و یک طرفمان ایران بود و یک طرف عراق، نسیمی خنک در طول مسیر وزیدن گرفت؛ یکباره بچه ها با حالت حزنی عجیب شروع به خواندن کردند:
                           نسیمی جان فزا می آید    بوی کرببلا می آید..
بچه ها می خواندند و بر سر و سینه می زدند و می گریستند، حال و هوای عجیبی بود، دیدنی
در شلمچه(کربلای ایران) غوغایی شد که باید به زور بچه ها را از روی خاک ها بلند می کردند، در طلائیه بدتر از آن بود و در فکه (قتلگاه کربلای ایران) دیگر وضع از همه جا خرابتر ؛ هر روز که از سفر می گذشت امید بچه ها کمتر می شد و گریه ها و التماس هایشان بیشتر، شبی در فکه مهمان بچه های تفحص شدیم و شب تا صبح به شهدای تازه تفحص شده التماس می کردیم که برات کربلای ما را بگیرند.
از فکه هم با چشمانی اشکبار بازگشتیم. غروب فکه آدمی را به یاد غروب کربلا در عاشورا می انداخت...

غروب فکه آدمی را به یاد غروب کربلا در روز عاشورا می انداخت

غروب فکه آدمی را به یاد غروب کربلا در عاشورا می انداخت...

ایستگاه آخر مزار دانیال نبی(ع) در شوش بود، بچه ها برای ناهار رفتند رستوران؛ نرفتم و نشستم کنار رودخانه و غمگین سر به زیر برده بودم، یکی زد پشت شانه ام ؛ حاج آقای ضابط بود مدام سعی می کرد که آرامم کند ، نزدیک به نیم ساعت حرف زدیم و در آغوش حاج آقا حسابی گریستم. و ایشان به بنده قول سفری قریب الوقوع به کربلا را دادند.
همین که آرام شدم حاج آقا به شوخی مرا از بالا هل داد کنا رودخانه و یک مقدار همدیگر را خیس کردیم.....
در دوکوهه در حسینیه آخرین اشکها ریخته شدو در حسینیه گردان تخریب دیگر غوغا شد و همه غمگین و ناراحت از سفری ناتمام فقط اشک می ریختند....
بچه ها برگشتند تهران و قول دادند که در اولین فرصت بچه ها را راهی کربلا کنند.........اما امان از دل های سوخته

به راستی درست گفته اند : کربلا رفتن خون می خواهد

 

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 13:20  توسط دانشجوی بی نشان  |