X
تبلیغات
بی نشان - یا غریب الغربا، قربون کبوترای حرمت امام رضا(ع)....- سفرنامه کربلا بخش دوم

تازه از جنوب رسیده بودیم تهران ، ایام محرم بود و بعضی شبها می رفتیم بیت مقام معظم رهبری برای عزاداری(معنویت و زیبایی که مراسمات بیت دارد هیچ جای دیگر ندارد) ، عشق کربلا این بار بیشتر از سالهای دیگر در وجودم شعله می کشید و هر بار بعد از مراسم آرزوی زیارت مولایمان اولین دعایم بود.
29 اسفند 81 بود و همه در تب و تاب مراسمات سال نو که یک خبر تمامی رسانه ها را مشغول خود کرد، حمله امریکا به عراق....
....
حالا دیگر حکومت صدام واژگون شده بود و مردم عراق از یک چاله به داخل چاهی عمیقتر و بسیار سیاه و زشت و پلید به نام امریکا افتاده بودند، مرزهای عراق بی ثبات شده بود و مردم از هر طرف ایران راهی مرزهای مهران و شلمچه و آبادان و ... می شدند و با محلی های منطقه به طور غیرقانونی از کشور خارج شده و به عشق زیارت مولا وارد عراق شده و به زیارت نجف و کربلا می رفتند، چندین بار ته دلم قلقلک شد که من هم همین طوری و بی قانون بروم زیارت ، اما وقتی نظر مخالف رهبر و مرجعم را شنیدم از این کار منصرف شدم.
...
تیرماه 82 بود که برای گذراندن دوره تکمیلی طرح ولایت عازم اصفهان و بعد مشهد شدیم، با خودم عهد کردم که 40 روز روزه بگیرم تا بلکه خدا زیارت اجداد غریبم امام علی(ع) و امام حسین(ع) و امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) و امامان مظلوم سامرا و سرداب مقدس را نصیبم فرماید...
روزهای قشنگی بود ، یک محیط معنوی عالی با بچه های مومن و دوست داشتنی ، وقت ناهار که می شد می رفتم سلف و ناهارم را می گرفتم و در یخچال می گذاشتم تا موقع افطار بخورم و شامم را هم برای سحری کنار می گذاشتم ، اما امان از دست دوستان شکموی ما ، بعضی اوقات که غذا و میوه خوب بود همین که سراغ یخچال می رفتم دیگر تنها اثری که از غذا مانده بود قدری نان بود و ظرف خالی غذا.... ولی همین ها روزه را زیباتر کرده بود.
روزهای بسیار زیبایی بود موقع نیمه شب با میثم کوچولو ( رفیق 130 کیلویی دوست داشتنی ما) می رفتیم حرم و تا سحر مشغول زیارت می شدیم، (البته بگذریم که گاهی اوقات میثم گرسنه اش می شد و باید می رفتیم یه چیزی می خوردیم و گاهی هم با هم تو حیاط حرم چرت می زدیم)، نماز صبح را پشت سر حاج آقای تهرانی می خواندیم (که واقعا صفای عجیبی داشت) ، بعد از نماز چرت کوچکی می زدیم و بعد می رفتیم سر کلاس های دوره(البته بگذریم که من و میثم سر کلاس ها چرت می زدیم و چند بار هم اساسی تابلو شدیم)... دوباره یک نماز جماعت زیبای ظهر و عصر به امامت حاج آقای تهرانی بود و بعد از استراحتی کوتاه کارگاه های آموزشی پرمحتوا برقرار بود و بعد، برای نماز مغرب و عشا راهی حرم می شدیم و بعد از نماز شام بود و استراحت ( البته استراحت که چه عرض کنم، یا مشغول جشن پتو برای این و آن بودیم یا ....دیگه نمی گم) و دوباره ساعت 12 با میثم راهی حرم می شدیم.
هر بار که می رفتم دقایقی کارم التماس و گریه به حضرت بود تا سفرکربلای ما را جور کند..
حاج آقای تهرانی یک سری اعمال*** یاد داده بود تا انجام دهیم برای حاجت گرفتن، یکی از شبها بعد از اعمال به دلم افتاد که رفتنی هستم و برات را گرفتم اما هنوز ته دلم قرص نبود، روز آخر بود که برای آخرین زیارت رفتم حرم آقا، بعد از اعمال موقع بیرون آمدن انگار یکی گفت: برو که حاجتت را گرفتی...

حرم امام رضا(ع)-وقتی که می خواستم از حرم امام رضا(ع) بیام بیرون انگار یکی بهم گفت: برو حاجتت را گرفتی

وقتی که می خواستم از حرم امام رضا(ع) بیام بیرون انگار یکی بهم گفت: برو حاجتت را گرفتی

------------

*** مهمترین اعمال ذکر 8008 صلوات در قسمت بالاسر حرم و اقامه دو رکعت نماز و خواستن حوائج بود. و قول می داد حتما حوائجت را خواهی گرفت و من گرفتم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 12:55  توسط سید مهدی  |