تازه از جنوب رسیده بودیم تهران ، ایام محرم بود و بعضی شبها می رفتیم بیت مقام معظم رهبری برای عزاداری(معنویت و زیبایی که مراسمات بیت دارد هیچ جای دیگر ندارد) ، عشق کربلا این بار بیشتر از سالهای دیگر در وجودم شعله می کشید و هر بار بعد از مراسم آرزوی زیارت مولایمان اولین دعایم بود.
29 اسفند 81 بود و همه در تب و تاب مراسمات سال نو که یک خبر تمامی رسانه ها را مشغول خود کرد، حمله امریکا به عراق....
....
حالا دیگر حکومت صدام واژگون شده بود و مردم عراق از یک چاله به داخل چاهی عمیقتر و بسیار سیاه و زشت و پلید به نام امریکا افتاده بودند، مرزهای عراق بی ثبات شده بود و مردم از هر طرف ایران راهی مرزهای مهران و شلمچه و آبادان و ... می شدند و با محلی های منطقه به طور غیرقانونی از کشور خارج شده و به عشق زیارت مولا وارد عراق شده و به زیارت نجف و کربلا می رفتند، چندین بار ته دلم قلقلک شد که من هم همین طوری و بی قانون بروم زیارت ، اما وقتی نظر مخالف رهبر و مرجعم را شنیدم از این کار منصرف شدم.
...
تیرماه 82 بود که برای گذراندن دوره تکمیلی طرح ولایت عازم اصفهان و بعد مشهد شدیم، با خودم عهد کردم که 40 روز روزه بگیرم تا بلکه خدا زیارت اجداد غریبم امام علی(ع) و امام حسین(ع) و امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) و امامان مظلوم سامرا و سرداب مقدس را نصیبم فرماید...
روزهای قشنگی بود ، یک محیط معنوی عالی با بچه های مومن و دوست داشتنی ، وقت ناهار که می شد می رفتم سلف و ناهارم را می گرفتم و در یخچال می گذاشتم تا موقع افطار بخورم و شامم را هم برای سحری کنار می گذاشتم ، اما امان از دست دوستان شکموی ما ، بعضی اوقات که غذا و میوه خوب بود همین که سراغ یخچال می رفتم دیگر تنها اثری که از غذا مانده بود قدری نان بود و ظرف خالی غذا.... ولی همین ها روزه را زیباتر کرده بود.
روزهای بسیار زیبایی بود موقع نیمه شب با میثم کوچولو ( رفیق 130 کیلویی دوست داشتنی ما) می رفتیم حرم و تا سحر مشغول زیارت می شدیم، (البته بگذریم که گاهی اوقات میثم گرسنه اش می شد و باید می رفتیم یه چیزی می خوردیم و گاهی هم با هم تو حیاط حرم چرت می زدیم)، نماز صبح را پشت سر حاج آقای تهرانی می خواندیم (که واقعا صفای عجیبی داشت) ، بعد از نماز چرت کوچکی می زدیم و بعد می رفتیم سر کلاس های دوره(البته بگذریم که من و میثم سر کلاس ها چرت می زدیم و چند بار هم اساسی تابلو شدیم)... دوباره یک نماز جماعت زیبای ظهر و عصر به امامت حاج آقای تهرانی بود و بعد از استراحتی کوتاه کارگاه های آموزشی پرمحتوا برقرار بود و بعد، برای نماز مغرب و عشا راهی حرم می شدیم و بعد از نماز شام بود و استراحت ( البته استراحت که چه عرض کنم، یا مشغول جشن پتو برای این و آن بودیم یا ....دیگه نمی گم) و دوباره ساعت 12 با میثم راهی حرم می شدیم.
هر بار که می رفتم دقایقی کارم التماس و گریه به حضرت بود تا سفرکربلای ما را جور کند..
حاج آقای تهرانی یک سری اعمال یاد داده بود تا انجام دهیم برای حاجت گرفتن، یکی از شبها بعد از اعمال به دلم افتاد که رفتنی هستم و برات را گرفتم اما هنوز ته دلم قرص نبود، روز آخر بود که برای آخرین زیارت رفتم حرم آقا، بعد از اعمال موقع بیرون آمدن انگار یکی گفت: برو که حاجتت را گرفتی...

وقتی که می خواستم از حرم امام رضا(ع) بیام بیرون انگار یکی بهم گفت: برو حاجتت را گرفتی