بعد از روزها انتظار حالا وقتش رسیده بود که ادای نظر کنیم.
اعتکاف و روزه گرفتن در خانه خدا ، لذت بسیاری داشت و شوقی وصف ناشدنی
بعد از نماز و دعا، دنبال یک نقطه دنج می گشتیم تو مسجدالحرام که راحت استراحت کنیم و اعمال انجام دهیم و موقع خواب هم پشت به کعبه نباشیم تا خدای ناکرده بی احترامی به خانه خدا نکرده باشیم.
نقاط مختلف حرم را چرخیدیم و آخر سر هم در طبقه بالای مسجدالحرام، کنار یک ستون مستقر شدیم.
بعد از کلی خستگی و کم خوابی های شب های اخیر و ضعف ناشی از تشنگی و گرسنگی، همگی کنار ستون خوابمان برد.
کمی بعد یک دفعه ، لگد محکمی به پهلویم خورد، بلند گفتم (( یا زهرا ))
شرطه وهابی نگاهی کرد و یکی دیگر حواله کرد، باز هم گفتم: (( یا زهرا ))
یکی هم زدند به پهلوی سید مهدی،بلند گفت: (( یا زهرا ))
قیافه هایمان داد می زد ایرانی هستیم، آنها بغض شیعه را در دل داشتند، بغض علی را، هر شش نفرمان را با خشونت بیدار کرده بودند، ولی با خود سنی هایی که آنجا بودند ، کاری نداشتند.
یاد مظلومیت مادرمان افتادیم ، چشمهایمان از اشک پرشد ، فقط گفتیم: (( یا زهرا ))
......
یاد یک خاطره از سردار جعفر جهروتی زاده افتادم که می گفت:
توی یک عملیات اسیر شده بودیم ، بعثی ها دست بچه ها را بسته بودند و با لگد به پهلویشان می زدند، رسیدند به دو نوجوان 17 – 18 ساله که از سادات بودند، یک لگد به آنها که زدند.
یکی از بچه ها گفت: اونها را نزنید ، من را بزنید اونها اولاد زهرا هستند.
یکدفعه رئیس بعثی ها جسورتر شد، چند لگد به پهلوی او زد و آنگاه با درب قوطی کنسرو افتادند به جان آن دو سید......
پهلویشان شکافته می شد و فقط می گفتند:" یا زهرا(س)"
ایام عملیات کربلای ۵ نزدیک است، به یاد همه عملیاتها و به یاد شهدا بگو: یا زهرا