دلم مثل سیر و سرکه می جوشید خدایا یعنی چی می شه، مانده بودم بین خوف و رجاء
از لحظه پرواز تا فرود همهاش تو فکر بودم، یک ربعی چشمهایم روی هم رفت یکباره صدایی از بلندگو گفت:....
تمام چهار ستون بدنم لرزید ، خدایا یعنی رسیدیم...اشک در چشمان همه بچه ها پرشده بود و دل هایمان پر آشوب بود.
توی فرودگاه ما را چون جوان بودیم و چهره های تابلو داشتیم بیشتر تفتیش و اذیت کردند و نقشه هایی که همراهم بود را گرفتند و کلی اذیت کردند ولی بالاخره از دست آنها هم خلاص شدم
سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت هتل همه می گریستیم و هر کسی برای خودش چیزی زمزمه می کرد
رسیدیم هتل و غسل زیارت کردیم و به راه افتادیم از هتل بیرون آمدم تا اذان صبح چیزی نمانده بودم چند قدمی از هتل فاصل گرفتم و به خیابان اصلی وارد شدم
....
من بودم و صحنه ای که در برابرم ظاهر شد...

مدینه النبی - ضلع شمالی مسجدالنبی(ص) ، حرم پاک پیامبر(ص)
هم زیبا بود و هم آشنا و من بودم و اشک