تبليغاتX
بی نشان - پرواز تا دیدار
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید خدایا یعنی چی می شه، مانده بودم بین خوف و رجاء

از لحظه پرواز تا فرود همهاش تو فکر بودم، یک ربعی چشمهایم روی هم رفت یکباره صدایی از بلندگو گفت:....

تمام چهار ستون بدنم لرزید ، خدایا یعنی رسیدیم...اشک در چشمان همه بچه ها پرشده بود و دل هایمان پر آشوب بود.

توی فرودگاه ما را چون جوان بودیم و چهره های تابلو داشتیم بیشتر تفتیش و اذیت کردند و نقشه هایی که همراهم بود را گرفتند و کلی اذیت کردند ولی بالاخره از دست آنها هم خلاص شدم

سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت هتل همه می گریستیم و هر کسی برای خودش چیزی زمزمه می کرد

رسیدیم هتل و غسل زیارت کردیم و به راه افتادیم از هتل بیرون آمدم تا اذان صبح چیزی نمانده بودم چند قدمی از هتل فاصل گرفتم و به خیابان اصلی وارد شدم

....

من بودم و صحنه ای که در برابرم ظاهر شد...

اولین دیدار حرم یار

مدینه النبی - ضلع شمالی مسجدالنبی(ص) ، حرم پاک پیامبر(ص) 

هم زیبا بود و هم آشنا و من بودم و اشک

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 0:35  توسط دانشجوی بی نشان  |