تبليغاتX
بی نشان - روز هفتم- خداحافظ مدینه
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

آن روز وسایلمان را جمع کردیم و سوغاتی هایی که برای خانواده گرفته بودیم را در ساکهایمان چیدیم و ساکها را تحویل مسئولین کاروان دادیم تا به مکه ببرند.
نزدیک اذان صبح شد، غسل زیارت کردیم و راهی مسجدالنبی(ص) شدیم، بعد از خواندن نمازهای نافله شب و نماز جماعت صبح، برای خداحافظی راهی بقیع شدیم.
و این آخرین زیارتمان در بقیع ، روز میلاد امام جواد(ع) بود و به همین خاطر زائرین با شوق بیشتری برای زیارت آمده بودند تا این روز فرخنده را به اجداد مطهر این امام همام تبریک بگویند.
اما وهابی ها این بار به شدت بدتر از روزهای قبل رفتار می کردند؛ حتی نمی گذاشتند زائرین به پنجره های فولادین بقیع نزدیک شوند و یا زیارتنامه بخوانند، رفتارشان خشن تر و اهانت آمیزتر شده بود.
بچه های گروه حال عجیبی داشتند و گریه هایشان سوز بیشتری بود، گریه ها بوی رفتن می داد و نارحتی بیشتر به خاطر رفتار بد آن وهابی ها.
چشمانم به قبور مبارک ائمه بود و حرص می خوردم، دندان هایم به هم فشرده تر می شد و نارحتی ام بیشتر، این بار نمی خواستم در برابر دیدگان آن دشمنان خدا گریه کنم ، به یکباره بر زمین افتادم.
 کمیل دوید و کمکم کرد و مرا به گوشه ای برد و آنگاه بغض هر دویمان ترکید.
تا طلوع آفتاب در آنجا بودیم ؛ از دلمان نمی آمد زیارت وداع بخوانیم؛ وهابی های ... آمدند و زائران را بیرون کردند و ما هم با چشمانی سرخ و اشکبار زیارت وداع را خواندیم و بیرون آمدیم.
...
ظهر دوباره غسل زیارت کردم و برای نماز ظهر به حرم پیامبر (ص) آمدم.
بعد از نماز جماعت؛ گاه به پشت قبر مبارک پیامبر(ص) می رفتم و گاه در پشت محراب پیامبر(ص) و گاه در فضای بین محراب و منبر نماز می گذاردم.

خداحافظ مدینه ای شهر پیامبر
خداحافظ ای شهر غربت
خداحافظ ای محراب و منبر پیامبر
خداحافظ محراب تهجد
خداحافظ ای بقیع غربت گرفته

خداحافظ ای پیامبر رحمت(س)
خداحافظ فاطمه(س) جان ای مادر خوبی ها
خداحافظ ای امام حسن(ع) غریب مدینه
خداحافظ ای سید الساجدین، ای زینت عابدان
خداحافظ ای باقرالعلوم(ع)، ای فرزند حسن و حسین(ع)
خداحافظ ای امام صادق(ع) ای آن که همه علوم را از تو آموختند
خداحافظ ای مادر عباس، ام البنین
خداحافظ ای شیعیان مظلوم مدینه

و خداحافظ ای شهر مهدی فاطمه(س)
مولای من دعایم کن
خداحافظی خیلی سخت بود، خیلی سخت، مخصوصا برای ما که عزیزمان را نیافته بودیم و بر سر مزار مادرمان فاطمه(س) نگریسته بودیم.
ذکر آخر من و دوستانم  این بود:
یا فاطمه، من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم
آمدم بیرون از حرم اما چه آمدنی.......
داشتیم راهی مکه می شدیم، بچه ها توی هتل سینه زنی راه انداختند و با گریه ذکر مصیبت علی(ع) و فاطمه(س) را می خواندند، یکباره یکی حرفی زد که جگر بچه ها آتش گرفت:
: بچه ها شکر خدا مکه، بقیع نداره
 و آنگاه صدای های های گریه بچه ها کل هتل را به لرزه درآورد.
....

کوه احد یادآور غربت حمزه و فاطمه


+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 13:49  توسط دانشجوی بی نشان  |