تبليغاتX
بی نشان - آخرین دیدار با دوست " بی نشان" در مدینه
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

بعد از نماز در پشت ستون توبه، حس زیبا و قشنگی بهم دست داد، برگشتم از آقای سجادی خبری نبود.
آن شب کلی فکر کردم تا خوابم برد
قبل از اذان صبح بیدار شدم و راهی " مسجد النبی" شدم ، بعد از نماز صبح رفتم بقیع
باز هم غربت بود و دعای فرج آقا
در حال خواندن زیارتنامه، یکباره چشمم به " سید رضا سجادی" افتاد. سریع خودم را به ایشان رساندم.
در آغوش کشیدم و بوسیدمش: حاج آقا کجا رفتید دیشب
آقا سید: خوب ، گفتم که ما وسیله ایم نه بیشتر
این بار سید دوباره دستم را گرفت و مانند کودکی خردسال مرا به قسمت های مختلف بقیع برد، اول با هم زیارات ائمه مظلوم بقیع را خواندیم.
و بعد زیارات دختران پیامبر؛ حضرت ام البنین، ابراهیم پسر پیامبر، حلیمه و... در آخر در کنار قبر شهدای احد نشستیم و "زیات جامعه کبیره" را خواندیم ، عجب زیارت زیبایی بود.
این بار دیگر به جای غم این شادی و احساس خوشبختی از شیعه بودنمان به من دست داد.
اما امان از جدایی.
با آقا سید رضا سجادی به سمت درب خروجی بقیع رفتیم .
سید پیشانی ام را بوسید و فرمود: آقا سید مهدی دیگر وقت جدایی ست، شاید هم آخرین دیدار
چشم هایم پر از اشک شده بود، هر چه اصرار کردم آدرس یا تلفنی نداد اما من به اصرار، آدرس و تلفنم را به ایشان دادم و...

و او رفت و من ماندم و اشک

 

تنها عکس من و دوست بی نشانم(حاج آقا سجادی)  در بقیع

تنها عکس من و "دوست بی نشان"م در بقیع که خیلی اتفاقی یکی از بچه ها گرفته بود

سمت راست حاج آقا سجادی و چپ بنده حقیر

این هم عکس حاج آقا سجادی و بنده از نمایی نزدیکتر


+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:44  توسط دانشجوی بی نشان  |