می خواستم صبح جمعه از نجف راهی مهران شوم تا به ایران بیایم اما بیماری ام در این روز آخر و ضعف شدید جسمی مانع از اتمام کار شد و از طرفی هم دوستان نگذاشتند پنجشنبه کار کنم و دستور فرمودند تا یک روز بیشتر بمانم (البته به خاطر وضعیت خودم) و گفتند شاید جور شد با پرواز برگردی ایران - البته چون ظرفیت هواپیمای ایرانی تکمیل بود احتمالش ضعیف بود- و اگر هم نشد مستقیم می روی مهران، ما هم یک روز بیشتر مهمان امیرالمومنین شدیم.
جمعه شب تا سحر مهمان حرم بودم حتی خادمها هم مهربانتر شده بودند و اجازه دادند دوربین را تا ورودی صحن هم ببرم، تا بعد از نماز صبح هم در حرم ماندم و بعد رفتم تا ساک سفرم را ببندم.
صبح دوباره به حرم برگشتم اما با شوق، لحظه وداع با حرم امیرالمومنین(علیه السلام) بود ، اما این بار چندان پکر نبودم و ته دلم پر از امید بود ...

نجف - ساعت 3 نیمه شب حرم امام علی(علیه السلام) ابالحسن
ساعت 9:00 - امین الله را که خواندم از حرم امام علی(علیه السلام) زدم بیرون و از باب الرضا خارج شدم، با دوستان خداحافظی کردم و عازم فرودگاه شدم، در فرودگاه همه چیز هماهنگ شد و یکی از خانواده ها راضی شدند فرزند کوچکشان را در کنار خودشان جا بدهند و بنده به جای آن بنشینم.....
ساعت 11:30- هواپیما از آسمان نجف بلند شد........
ساعت 13:50- از پنجره هواپیما که به بیرون نگاه می کردی ، حرم امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) مثل نگینی در دل شهر مشهد می درخشید..
ساعت 15- داخل حرم امام رضا(علیه السلام) بودم و داشتم امین الله می خواندم ........
........... و اشک عاجز بود از شکر این همه رحمت الهی

مشهد ساعت 3 بعد از ظهر - حرم امام رضا (علیه السلام)ابالحسن
بعد از اتمام کارهایم در کربلا و کاظمین و سامرا دوباره به نجف بازگشتم، شهری که هرگز در آن احساس غریبی نمی کنی...
بزرگترین ویژگی شهر و نجف و بویژه محدوده اطراف حرم و بالاخص داخل حرم امام علی(ع) این است که آدم اصلا در این جا احساس غربت نمی کند، آدم اینجا بسیار سبک و راحت است مانند منزل پدری

نجف - حرم امام علی(ع)- ایوان طلا - ضریح امام
آدم احساس می کند در نجف در امنیت کامل است، و مانند کودکی می ماند که در آغوش پدر درشت هیکل و قوی خود قرار دارد ، پدری پور زور که تو را از گزند همه دشمنان حفظ می کند ، اینجا احساس می کنی فقط تو هستی و امیرالمومنین علی (ع) و این پدر تو را در آغوش گرفته و به سینه خود چسبانده است. چه بگویم...
نمی دانم در تمامی این زیارتگاه ها که رفته ام ، هیچ جا این حس را به این شدت نداشته ام در همه حرم ها احساس آرامش و انس و الفت داشته ام ، اما نجف یک چیز دیگر است.
اینجا اوج عشقبازی است مخصوصا نیمه های شب اطراف ضریح خلوت است، خلوت خلوت و تو می توانی به تنهایی بابایت را در آغوش بگیری*(به یاد آن حدیث پیامبر که فرمودند: من و علی پدران این امت هستیم) می افتی
وای که اینجا چقدر باصفاست.
جایتان خالی سحر 17 رمضان بود، ساعت 2 نیمه شب بود که رفتم حرم، حرم خلوت بود وبعد از ما مسیر را برای دقایقی شروع به شستن محدوده ضریح و اطرافش کردند ما هم جایتان خالی هم شروع به شستن حرم کردیم و هم سحر مهمان سفره امیرالمومنین
چه بگویم ، که گفتن نمی تواند هیچ چیزی را بیان کند باید بیایی و ببینی صحن و ایوان و حرم را...
به قول مداح جانباز عباس احسنی ؛ ایوان نجف عجب صفایی دارد.
بعد از زیارت قبور ائمه مظلوم سامراء و سرداب مقدس، همراه با یک کاروان به طرف مزار سید محمد(فرزند امام هادی(ع) ) به راه افتادیم و بعد از زیارت ایشان از شهر بغداد و نزدیکی کاظمین گذشته و به شهر مسیب مدفن طفلان مسلم رسیدیم.
نماز مغرب و عشاء را در کنار مزار شریف این دو آقازاده اقامه کرده و به طرف کربلا به راه افتادیم، نمی دانم چه حکمتی دارد کربلاء، هر وقت که به سمت این شهر حرکت می کنی اوضاعت پاک به هم می ریزد.
آخر اتوبوس نشسته بودیم، زیر لب شروع کردم به زمزمه کردن چندین قطعه مداحی و بعد آغاز عاشورا، در حال و هوای خودم بودم که دیدم ساکنان اتوبوس همه گفتند: آقا بلند بخوان ما هم بشنویم.
گفتم : آخه صدای من خوب نیست ، داشتم برای خودم می خواندم.
که در نهایت تسلیم شدم، مقداری که خواندم مداح کاروان هم به من ملحق شد و در نهایت عاشورای خوبی شد.
در ورودی کربلا پاک به هم ریختم، روزی من داشت تمام می شد.
آن شب و فردایش مثل مجنونی که می خواهد از محبوبش جدا شود، دور حرم می چرخیدم و گاه می گریستم، گاه می خندیدم و گاه بر سینه می زدم.
قرار بود ظهر راهی نجف شوم تا در آخر از این شهر راهی ایران شوم اما سفرم را نیمروز به عقب انداختم و تا اذان صبح فردا در کربلا ماندم ساعاتی که دیوانه وار فاصله بین دو حرم را با چشمانی اشبکبار می پیمودم و فقط التماس امام حسین(ع) می کردم که دوباره حقیر را بطلبد ، چقدر سخت است جدایی از آنها که دوستشان داری.......
سری هم به حرم حضرت عباس(ع) زدم و آخرین عکس هایم را نیز از حرم گرفتم.... و صبح بعد از نماز صبح در حرم امام حسین(ع) با چشمانی اشکبار و قلبی پر امید راهی نجف شدم تا ان شاالله در آینده ای نزدیک دوباره توفیق حضور یابم.....

حرم حضرت عباس(ع) - آخرین عکس من در کربلا
جهت مشاهده تصویر فوق در کیفیت عالی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
6 سال بود که سامراء نرفته بودم و در دو سفر قبلی یا تا ورودی شهر رفته و برگشت خورده بودیم و یا اصلا اجازه حرکت به سامرا به ما داده نشده بود.
بالاخره این بار بعد از 6 سال به سامرا رفتم ، اما چیزی که دلم را به درد آورد دیدن حرم تخریب شده سامرا بود ، اگرچه حرم بازسازی شده بود اما برای من که هنوز تصویر اولین سفرم به سامرا در ذهنم بود بسیار دردآور بود، بزرگترین گنبد طلای عالم و یکی از زیباترین ایوان ها ، حالا به طور جدی آسیب دیده بود و به جای ضریح زیبای شش گوشه حالا چند تخته چوبی که به هم وصل شده و روی آن را با پارچه پوشانده بودند ؛ دور قبر بود.

سامرا- مزار امام هادی(ع) و امام حسن عسگری(ع)
روز دوشنبه ۳۰ شهرویر بعد از نوشتن پست قبلی رفتم هتل که متاسفانه بعد از خوردن غذا مسموم شدم و حالم بسیار بد.
بیماری و خستگی سبب شده بود که قدری سرد شوم و دیگر حال کار کردن نداشته باشم، از امام جواد(ع) و امام کاظم(ع) خواستم عنایتی کنند تا دوباره روحیه بگیرم.
ساعت ۲۰:۳۰ که یک دفعه دوستمان که با بچه های حرم کاظمین ارتباط خوبی داشت صدایم کرد و گفت: سید سریع دوربینت را بردار و برو حرم ، آنجا یکی منتظر توست که بروی و از داخل حرم هم عکس بگیری...
از خوشحالی بال در آوردم ، این یک هدیه ویژه بود برایم ، سریع خودم را به حرم رساندم و به دوست رابطمان ملحق شدم ، نیم ساعت به ما فرصت داده شده بود تا از حرم بدون ورود به اطراف ضریح عکس بگیریم و چه عیدی زیبایی بود در آن روز...
کاظمین - حرم امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع)
جای همه دوستان خالی شب های قدر اینجا صفایی خاص داشت به ویژه شب ۲۳ که اوج عشق و معنویت بود و در آستانه اذان صبح همگی دور ضریح دست به دعا برداشته و با گریه ذکر " اللهم عجل لولیک الفرج" سر داددند.
اینجا دعاگوی همه دوستان هستم
ان شاالله قسمت همگی شود.
بسم الله الرحمن الرحیم
بابت غیبت طولانی یک و نیم ماهه خودم معذرت می خواهم ، مدتها بود که می خواستم بنویسم اما فرصت پیدا نمی کردم از طرفی درگیر اسباب کشی منزل و از طرفی هم درگیر انجام پروژه های نیمه کاره ام بودم.
بوی ماه خدا می آید، تا چند روز دیگر ماه مبارک شعبان به اتمام می رسد و ماه رمضان آغاز می شود، ماهی که غروبهایش عبارت زیبای ربنا و اسماءالحسنی را به یادمان می آورد و سحرهایش از همه سحرهای سال خدایی تر است.
یادش به خیر پارسال ماه مبارک رمضان، بخش عمده ماه مبارک پارسال را مهمان امام علی(ع) و امام حسین(ع) بودم ، چه صحنه های زیبایی بود به ویژه شب های قدر در نجف و کربلا
در ایام شهادت مولا در نجف، اهالی نجف و کوفه پیاده از مسجد کوفه به راه می افتادند و تا حرم حضرت علی(ع) در نجف می آمدند و با فریادهای لبیک یا حیدر و ذکر مصیبت دل عالم را به لرزه وا می داشتند.
در 12 روز اول سفر با یک جانباز شیمیایی به نام حاج حسین محبعلی همسفر بودم و خاطرات زیبایی با ایشان داشتم الحق که مرد دوست داشتنی ست خداوند نگهدارش باشد، با یک دوست خوب بودن ؛ شیرینی سفر را دو چندان می کند ، همسفری با ایشان برایم خاطرات زیبایی دااشت به ویژه وقتی که شب اول با حاجی رسیدیم نجف و یک دعای کمیل زیبا با هم در حرم امیرالمومنین(ع) خواندیم.
اقامت 21 روزه در عتبات فواید زیادی از جمله پیدا کردن دوستانی خوب (از جمله دست اندرکاران خدمات به زائران و مدیران راهنمای کربلا و نجف و بچه های خوب ستاد بازسازی عتبات عالیات) را در پی داشت.
شیعیان عراقی به رغم تبلیغات سوء و خیانت های صدام در جدا کردن آنها از شیعیان ایران، بسیار به شیعیان ایرانی(به ویژه سادات) علاقه دارند (اگر چه آدم بد هم در همه اقشار وجود دارند) وقتی یک شب به اصرار یکی از ایشان - که با یک برخورد با هم دوست شده بودیم - برای افطار به منزلش رفتم، به حدی محبت و خوبی کرد که حسابی شرمنده شدم و دیگر روی ماندن نداشتم .( محبت و پذیرایی که ما برای عزیزترین کسانمان آنهم در صورت مدتها دوری از هم) انجام می دهیم.
از زیباترین لحظاتم می توانم به سحرگاه 23 رمضان اشاره کنم که مردم بعد از احیای شب قدر در حرم امام حسین(ع) جمع شدند و زیر قبه آن حضرت شروع به خواندن دعای فرج کردند، دعایی از ته دل که مروارید اشک را بر چشمان همگان فرا می خواند..........
اما چقدر سخت بود جدایی، سخت ترین لحظات برای آدمی جدا شدن ار این حرمین شریف بود که مانند جدا کردن طفلی از آغوش پدر و مادرش است ، به راستی که اهلبیت(ع) و در صدر ایشان رسول اکرم(ص) و امام علی(ع) پدران امت هستند.
جدا شدن از حرم امام علی(ع) برایم آن قدر سخت بود که کلی با تاخیر از حرم زدم بیرون و از اتوبوس زواری که می خواستم با ایشان به کربلا بروم جا ماندم و ناچار خودم را با یک سواری به کربلا رساندم...
چه بگویم ، به امید آن که خودتان هر چه زودتر به زیارت ائمه و قبور متبرکه عتبات عالیات مشرف شوید.....
التماس دعا

کربلا حرم حق است و هیچ کس را به جز یاران آخرالزمانی امام عصر(عج) بدان راهی نیست
بعد از اردوی مریوان بدجوری هوایی شده بودم دیگر تاب و قرارم را از دست داده بودم، ساعت ها مثل سال برایم می گذشت .
یکشنبه 9 آذر به خرم آباد رسیده بودم ، اما به قدری بیقرار بودم که دوباره چهارشنبه 12 آذر دوباره راهی قم شدم تا قدری زیارت حضرت معصومه(س) تسکینم دهد و قدری آرام شوم روز بعد دوباره به سمت خرم آباد راه افتادم.
باید برای 16 آذر در دانشگاه می بودم تا در رفع فتنه های فساد طلبانی که نام خود را اصلاح طلب گذاشته بودند ( اعضای دفتر تحکیم وحدت) کاری کنیم. بعد از برنامه باز زدم بیرون.
خلاصه باز سه روز که در خرم آباد ماندم دوباره عزم تهران کردم، اول رفتم دفتر بسیج دانشجویی سراغ جواد تاجیک، و گفتم:
"جواد بالاخره تکلیف ما را مشخص کن ، دو ماه که جواب درستی به ما نمی دهی، پس قرار حرکت چه وقتیه؟"
تاجیک: سید حرکت هفته بعد است و قطعا تو هم در لیست هستی؛ چون قبل از بقیه مدارکت را کامل تحویل دادی ، برای اطلاع از تاریخ دقیق حرکت حتما اول هفته بعد یه زنگی به من بزن.
چند روزی که در خانه ماندم، راهی قم شدم، بعد از زیارت حضرت معصومه(ص) از جلوی یک سی دی فروشی رد می شدم که دیدم یک کلیپ از کربلا گذاشته که مداح با سوز در فراق کربلا می خونه.
سی دی را گرفتم و با نوای آن زمزمه می کردم " هر کی میاد پیشم میگه، دارم می رم کرببلا ...."
سحر شنبه 22 آذر بود که رسیدم خوابگاه ، صبح بعد از کلاس ها سری به دفتر بسیج دانشگاه زدم ، در حین کار با کامپیوتر، سی دی مذکور را هم داخل کامپیوتر گذاشتم و شروع کرد به مداحی .... کربلا، کربلا ....
یه دفعه ایمان و محسن از در آمدند تو که ایمان با لحنی تمسخرآمیز گفت:
بابا تو هم با این کربلا رفتنت هم خودت را سرکار گذاشتی ، بابا بی خیال تو کربلا برو نیستی، کربلا رفتن لیاقت می خواد.
بدجوری بهم برخورد، بغض گلویم را بدجوری چنگ می زد، از دفتر زدم بیرون تا ایمان شاهد اشکهایم نباشد.
تا غروب مدام تو فکر حرف های ایمان بودم، بعد از نماز مغرب و عشا کم کم دانشگاه خلوت شد و من تنها مانده بودم، یاد حرف جواد تاجیک افتادم که گفته بود: "حرکت هفته بعد قطعیه و اول هفته یه زنگ بزن."
پریدم و یه زنگ به جواد تاجیک زدم، دو سه باری زنگ خورد تا جواب داد.
--- : جواد جان حرکت به سمت کربلا چه روزیست ان شاءالله
یک دفعه جواد با خنده ای تمسخرآمیز گفت: سید تو بی لیاقتی، امام حسین(ع) تو را نطلبیده.......
این را که گفت گوشی را گذاشتم.
اعصابم پاک به هم ریخته بود، دوباره زنگ زدم و با بغض و گریه گفتم: اصلا من با تو کربلا نمی آیم من از دست تو به جدم امام حسین(ع) و مادرم زهرا(س) شکایت می کنم ، مگر می توانی به این راحتی ما سادات را اذیت کنی ........
همه چیز دور سرم می چرخید توی دفتر سر به سجده گذاشتم و با گریه گفتم : یا امام حسین؛ چطور دلت می یاد غریبه ها اولاد شما را مسخره کنند، من که می دانم بد هستم اما هر چی هستم فرزند شما هستم و محب شمایم ، به حق مادرتان زهرا(س) دست مرا خالی نگذارید یا جداه شما خاندان کرم هستید................
در همین حین تلفن زنگ خورد .................

کربلا حرم حق است و هیچ کس را به جز یاران آخرالزمانی امام عصر(عج) بدان راهی نیست
مطالبی از دل شوره ها و مقدمات سفر کربلا نوشته بودم و حالا ادامه مطالب:
کاروان راویان نور تا مرز رفته بود و اما دست خالی و با دلی پر درد و چشمانی پر اشک برگشتیم، به خرم آباد که رسیدیم ؛ از بچه ها خداحافظی کردم و راهی خوابگاه شدم.
روزها و شب ها به فکر کربلا بودم و گاهی از دست خودم عصبانی می شدم که چقدر بی لیاقت و بد هستم که باید تا مرز بروم و برگشت بخورم.
بعضی شب ها که بی خوابی به سرم می زد؛ به خلوتگاه مان در پشت سالن ورزش خوابگاه می رفتم و با رفیق بی رفیقان خلوت می کردم و اشک و التماس
هر بار از جواد تاجیک پیگیری ماجرای سفر می شدم، به روزی دیگر موکول می کرد.
ماه مبارک رمضان که آغاز شد، دلتنگی ها بیشتر شد ،رمضان بود و عطش و یاد ارباب تشنه لب....
چند روزی قبل از عید فطر سری به قم و سپس به منزل زدم و آخرین هماهنگی های اردوی بازدید از مناطق عملیاتی کردستان را انجام دادم.
سفر بسیار زیبایی بود ، عده ای از همرزمان حاج احمد متوسلیان از جمله حاج جواد اکبری، حاج سعید قاسمی و غلامرضا خسروی نژاد ، آقای حکیم سوری، خانم کاتبی، سیف الله منتظری و هاشم فراهانی و... نیز همراهمان بودند که اردوصفایی خاص بخشیده بودند و از نکات جالب اردو آن رویارویی و برخوردهای بچه های تهران و لرستان بود.
روز آخر و بر بالای ارتفاعات تته اما چیز دیگری بود، از آن بالا به رقم وجود برف بخشی از عراق از جمله خرمال،حلبچه و دربندیخان زیر پایمان بود و گاهی که بادی از آن جانب می ورزید عجیب اوضاع ما را به هم می ریخت و پاک مرا هوایی می کرد.
بچه ها شروع کردند به خواندن:
نسیمی جان فزا می آید
بوی کرببلا می آید .....
همانجا از همان شهدا خواستم به حق کرامتشان و سختی که برای برگزاری این اردو کشیدم برایم سفر کربلا را جور کنند....

ارتفاعات تته- جای پای شیرمردانی چون حاج احمد متوسلیان
مطالب قبلی
من آلوده کجا و زیارت کربلا کجا؟- سفرنامه کربلا بخش اول
یا غریب الغربا، قربون کبوترای حرمت امام رضا(ع)....- سفرنامه کربلا بخش دوم
سفرنامه کربلا- کربلا رفتن خون دل می خواهد....
---------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:در این اردو فیلم مستندی توسط سهیل کریمی فیلمبرداری شد که با عنوان ردپای آذرخش از صدا و سیما پخش شد.
التماس دعا

حرم امام حسین(ع) - باب الشهداء -- به راستی خوشا به حال شهداء که در نزد مولایشان روزی می خورند

شب میلاد امام حسن(ع) - حرم امام حسین(ع) و برادر بزرگوارشان غرق نور و شادی

حرم حضرت عباس(ع) در یک روز طوفانی

کربلا - خیمه گاه اهلبیت امام حسین(ع)

کربلای معلی - مقام امام صادق(ع)

کربلای معلی - مقام امام زمان(عج)

کربلای معلی - مقام امام زمان(عج)

حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل از نمای پشت بام

حرم مولای بی سر حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

محل قطع شدن دست چپ حضرت عباس(ع)- کف العباس

محل قطع شدن دست راست حضرت عباس(ع)- کف العباس

کربلای معلی- تل زینبیه(س)
هر سفری سوغاتی دارد و سفر کربلای ما سوغاتی های زیبایی داشت ، اما آنهایی را که می توان به دوستان وبلاگی عزیزمان تقدیم کرد ، عکس های زیبا ولی آماتور ما هستند که می توان تقدیم دوستان عزیز کرد.

به راستی که اینان چراغ هدایت هستند - حرم حضرت عباس(ع) کربلا

بین الحرمین کربلا -حرم حضرت عباس(ع)

میدان مشک روبروی حرم حضرت عباس(ع)

کربلا - حرم حضرت عباس(ع)

کربلا حرم حضرت عباس(ع)

نهر علقمه هنوز چشم انتظار و شرمنده عباس است

باب القبله حرم حضرت عباس(ع)
در سفر اخیری که به عراق داشتم خاطرات و اتفاقات تلخ و شیرینی برایم اتفاق افتاد که چون الحمدالله بیشتر شیرینی بود که البته همان تلخ هایش هم یک درس بود.
ولی تلخ ترین خاطره و مطلب این بود:
به خاطر عدم انسجام و اختلاف بین علمای شیعه (سیستانی، حکیم و صدر)، متاسفانه در حرم حضرت علی(ع) یک نماز جماعت واحد برگزار نمی شد و فقط زوار ایرانی خودشان در صحن مطهر نماز جماعت برگزار می کردند که آن هم باید سریع به اتمام می رساندند .
از طرف دیگر حرم نسبت به پنج سال پیش که حقیر مشرف شده بودم، تغییر جدی نکرده بود، دیوارهای حرم بسیار کثیف و قدیمی بودند ،کف زمین و حتی روی فرش ها پر خاک بود ، کفشداری ها بسیار محدود و آن هم داخل حرم بودند( برعکس حرم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) که در بیرون صحن بودند و کاملا زمین – به جز بخش در حال ساخت-مفروش بود) و ....
روز 21 رمضان همه زوار منتظر بودند که بعد از این اعمال شب قدر و در این روز شهادت مولا ، یک نماز جماعت سراسری برگزار شود که متاسفانه فقط در یک گوشه انجام شد و بعد از نماز هم طرفدارن علمای دیگر بر سر پیش نماز ریختند و حسابی با او به بحث نشستند....
و در همین اثنای درگیری بین علما، اکنون مرزهای عراق در دست امریکایی های بی شرف و پست فطرت است( من معتقد هستم که ملت امریکا هم عین دولت آن هستند چون از کوزه همان تراود که در اوست-به جز استثناهای اندک-) که این امریکایی های ملعون با رفتاری زننده با ایرانی ها برخورد می کنند و در کمال وقاحت از زوار انگشت نگاری و چهره نگاری به عمل می آورند و برخی از زنهای نظامی شان با وضعیتی نامناسب در برابر زوار ظاهر می شوند و حتی کنترل جاده های منتهی به شهرهای مهم هم تا نزدیکی آنها در دست این ملعونین است.
و همین امریکایی های بی شرف و ملعون آزادی مردم شیعه عراق را به تاراج برده اند اما دریغ از یک اتحاد کامل و یک حکم جهاد مردانه
آنجا بود که سر بر سجده گذاشتم و گفتم:
خدایا شکر که رهبر داریم، خدای از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر عزیزمان بیفزای

مقام معظم رهبری در حال بازدید از خانواده شهداءخدای این پدر مهربان ملت ایران و همه مسلمین و مظلومان عالم را برای ما حفظ بفرما
و چقدر زیبا بود شب ۲۳ رمضان حرم سیدالشهدا در کربلا
مطلب قبل که یادتون هست بعد از بی حالی چند روزه رفتم مشهد و جمعه و شنبه آنجا بودم که خبر دادند کربلا جور شده
یکشنبه ۱۰ شهریور آمدم تهران و مدارک را گرفتم و آماده دسفر کربلا شدم
امروز یکشنبه ۲۴ شهریور ۸۷ است و من ۹ روز است که مهمان اربابم حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) هستم الان اذان ظهر است و من روبروی حرم در ستاد
در این ایام دعاگوی همه در کربلا هستم ان شاالله شبهای قدر نجف دعاگویتان خواهم بود

کربلا - حرم امام حسین (علیه السلام) - مرکز قلوب شیعیان و نقطه آغاز دوباره تاریخ
همین تابستان، شب میلاد حضرت زهرا(س) (اوایل تیرماه) بود که حاج سعید زنگ زد و گفت: سید مدارکت را آماده کن برای رفتن به عمره دانشجویی ؛ تا هم زیارت کنی و هم نقشه مکه را تکمیل کنی.
و من بال درآورده بودم و در عرض یک هفته همه چیز را آماده کردم، حتی تاریخ رفتن هم مشخص شده بود 29 تیرماه.... ، اما مدارک را که تحویل دادم گفتند: چون مدارکتان دیر تحویل شده است ، شما در لیست ذخیره هستید و احتمال رفتنتان خیلی پایین است.
اعصابم خرد شده بودو ناراحت از این همه بی توفیقی ؛ سری به ستاد راهیان نور زدم و اعلام آمادگی کردم که برای تکمیل نقشه کردستان و آذربایجان غربی آماده ام و می خواهم عازم کردستان و آذربایجان شوم، مسئولین ستاد هم راضی شدند و بعد هم یکی از دوستان رزمنده ام (که به منزله استادم می باشد و از جانم بیشتر دوستش دارم) را راضی کردم و با هم عازم سنندج شدیم.
حین انجام کارهایم و بازدید از مناطق بدجوری هوای کربلا زد به سرم و فکری به ذهنم خطور کرد.
آمدم که تهران به حاج سعید پیشنهاد دادم که حاضرم نقشه کربلا و نجف و کاظمین را بدون دستمزدی انجام دهم ، حاجی هم راضی شد و قول داد تا پیگیر اعزام بنده و دوستم شود...
شب عید مبعث بود که حاجی آمد و گفت: سید سفر کربلایتان جور شد و چند روز دیگر ان شاءالله عازم خواهید شد.
حاجی که رفت گوشی ام زنگ زد ، تلفن از مشهد بود، اول تعجب کردم وقتی جواب دادم: تعجب و خوشحالی ام بیشتر شد، مسئول عمره دانشجویی مشهد بود که می گفت اسم بنده حقیر در لیست کاروان عمره مشهد قرار گرفته و در لیست انتظار کاروان اساتید و روز حرکت 28 مرداد می باشم و باید 600000 تومان دیگر به حساب واریز کنم تا از لیست حذف نشوم.
روز مبعث پاک گیج شده بودم گاه می خندیدم و گاه می گریستم از این همه لطف خدا... و مستاصل از انتخاب بین این دو ، اگر حج می رفتم فقط من به زیارت می رسیدم و اگر کربلا می رفتم دو نفری می رفتیم.
از آنجا که هنوز هیچ کدام از دو سفر کاملا قطعی نبودند ، پول عمره را واریز کردم و همچنان پیگیر کربلا هم بودم، یکشنبه پیش بود (20 مرداد) که جوابی قطعی رسید، حرکت ما به کربلا برای 29 مرداد قطعی شده بود و من بالاخره باید انتخاب می کردم.
( اگر به حج بروم فقط من مستفیض می شوم اما با انتخاب کربلا هم یک نفر دیگر به حج عمره می رود که تا به حال نرفته و هم یک نفر که تا به حال به کربلا نرفته کربلایی می شود و من هم نقشه کربلا و نجف و کاظمین را ترسیم خواهم کرد و کمک زائرین ائمه خواهم بود و به ثواب زیارت امام حسین(ع) که چندین برابر حج است خواهم رسید).
تصمیم را گرفتم و تمام کارها انجام شد، فقط ته دلم قدری ترس داشتم که نکند اداره گذرنامه مورد بگیرد که شما باید عربستان بروی نه عراق، از یکی دو نفر از مسئولین سازمان حج که پرسیدم گفتند نه اشکالی ندارد چون برای هر دو یک روال باید انجام شود.
صبح روز دوشنبه بود28 مرداد ، عازم تهران شدم تا به اداره گذرنامه بروم و سوالی جهت اطمینان بیشتر کنم، توی اتوبان تهران-کرج بودم که گوشی زنگ خورد.
---: آقای موسوی سفر شما یک روز جلو افتاده، شما و دوستتان باید امروز ساعت 13 ترمینال غرب باشید تا عازم کربلا شوید...
از میانه راه برگشتم و چند سفارش کردم و کارهای آن روزم را به فوریت انجام دادم و ساعت 12 عازم تهران شدم...
ساعت 4 عصر، اتوبوس با ذکر صلوات حرکت کرد، در مسیر دائم با دوستم از کربلا و نجف می گفتیم، و چه برنامه ها که نمی ریختیم، صبح به مهران رسیدیم.
گذرنامه ام چک شد و بدون هیچ موردی به مرز مهران رسیدیم، بعد از 6 ساعت انتظار ، کاروان ما به خروجی مرز رسید، گذرنامه ها یک به یک چک شد، تا نوبت به دوستم رسید او هم رفت ، نوبت به من که رسید کامپیوتر خاموش شد، و بعد هم یک اتفاق و معطلی دیگر ، مامور کنترل گذرنامه 20 دقیقه ای با پاسپورتم بازی کرد و ناگهان مثل این که چیزی پیدا کرده گفت:
شما نمی توانید از مرز خارج شوید ، شما فقط می توانید به عربستان بروید........
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم، دو سه بار پاسپورت را ورانداز کردم، بله متاسفانه درست بود، در دفعات قبلی که از کشور خارج می شدم نام کشور مقصد درج نمی شد ، اما این بار در گوشه ای از پاسپورت با فونتی کوچک و ناخوانا درج شده بود و من به خاطر همان حافظه قبلی و عدم فرصت کافی و یک روز جلو افتادن کاروان، صدور ویزا و ... متوجه این موضوع نشده بودم ، چون تا به حال در این مدت صدور اجازه خروج جدید، من تنها چند دقیقه پاسپورت را دیده بودم ....
هر چه این در و آن در زد تنها یک راه برایم باقی بود: همین امروز باید از اداره گذرنامه فکسی مبنی بر عدم ممانعت خروج شما به عراق برسد، و اگر به فردا می رسید، چون ویزا دسته جمعی بود و کاروان رفته بود، من دیگر نمی توانستم وارد عراق شوم... ساعت 14:30 بود و کسی در اداره گذرنامه نبود، تمام راهها بسته شده بودند....
با چشمانی اشکبار برگشتم تهران............ و با خودم گفتم:
عجب قدرتی دارد معصیت..... پاهای محکم و اراده های راسخ را از ورود به حریم ارباب می راند و اشک را به جای لبخند به آدمی تحویل می دهد....
وقتی رسیدم تهران، رفتم اداره نظام وظیفه، آنجا گفتند: مشکل خاصی نبوده به راحتی قابل حل بود اگر می خواهید الان می توانم درستش کنم.
و آنجا دیگر فقط اشک بود که مهمان چشمهایم شده بود و می گفتم: امان از معصیت، الهی العفو
از مشهد که رسیدم تهران به زیارت رهبر کبیر انقلاب نائل شدیم و بلافاصله برای گذراندن دوره راویان نور ، عازم دانشگاه علوم و حدیث شدم، عجب سال خوبی بود سال 82 برای بنده حقیر، توفیق بعد توفیق، حالا خدا قسمت کرده بود تا 2 هفته هم در جوار حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) باشیم، همان که زیارتش برابر با زیارت امام حسین(ع) است، نماز صبح و ظهر و مغرب و... را در حرم می خواندیم و ناهار و شاممان هم از غذای حضرت تامین می شد، (البته غذا و این حرفها خیلی مهم نیست ولی تامین آن از یک چنین جای بابرکتی خود لطفی دارد) این بار هم توفیق بود در جمع بچه های مومن و حزب اللهی که همه عشق شهدا داشتند و استادانی خوب قرار بگیریم که برخی از آنها عجیب بوی خدا می دادند.
باز ول کن نبودم و در این ایام هم مدام التماس حضرت عبدالعظیم می کردم تا واسطه خیر و زیارت کربلای ما شود.
آن ایام عجیب بابرکت بود، یکی از دوستان واسطه خیر شدند و یک هتل را برای بنده و خانواده در مشهد به مدت 4 روز هماهنگ کردند، اول مهرماه بود؛ ایام میلاد امام حسین(ع) سالار شهیدان و برادر و پسر باوفایشان که به همراه خانواده به مشهد مشرف شدم، این بار از بقیه می خواستم تا دعا کنند تا ما به آرزویمان برسیم. گفتم این بار خواسته هایم را از چند زبان و چند دل به ویژه از زبان مادرم که از سادات هستند از امام بطلبم..
با شروع کلاس ها راهی دانشگاه شدیم، بعد از مدت کمی، بچه های راویان زنگ زدند که سید آماده باش ما داریم می ریم جنوب برای دوره عملی راویان، سر راه شما را هم از خرم آباد( من آن وقت در دانشگاه شهید بهشتی لرستان دانشجو بودم) سوار می کنیم، نمی دانم چرا به سرم زد که مقداری پول و مدارک شخصی ام را هم با خودم بردارم.
طولی نکشید که بچه ها رسیدند و من هم همراه با ایشان عازم جنوب شدم، از ابتدای ورود به جمعیت متوجه شدم که متولیان امر در نظر دارند که در صورت هماهنگی ، همانجا بچه ها را کربلا ببرند و خلاصه همه را هوایی کرده اند، ایام نیمه شعبان بود و همه مدام به آقا متوسل می شدند که مولای ما عیدی ما را زیارت مولایمان امام حسین(ع) قرار بده.
بچه ها به هر بهانه ای روضه کربلا می خواندند و ذکر لبهایشان کربلا بود، مثلا روز اول رفتیم آبادان و بعد قمیجه، از آنجا سوار لنج شدیم و مسیر اروند را از دهانه خلیج فارس تا خرمشهر با لنج طی کردیم، روی صفر مرزی بودیم و یک طرفمان ایران بود و یک طرف عراق، نسیمی خنک در طول مسیر وزیدن گرفت؛ یکباره بچه ها با حالت حزنی عجیب شروع به خواندن کردند:
نسیمی جان فزا می آید بوی کرببلا می آید..
بچه ها می خواندند و بر سر و سینه می زدند و می گریستند، حال و هوای عجیبی بود، دیدنی
در شلمچه(کربلای ایران) غوغایی شد که باید به زور بچه ها را از روی خاک ها بلند می کردند، در طلائیه بدتر از آن بود و در فکه (قتلگاه کربلای ایران) دیگر وضع از همه جا خرابتر ؛ هر روز که از سفر می گذشت امید بچه ها کمتر می شد و گریه ها و التماس هایشان بیشتر، شبی در فکه مهمان بچه های تفحص شدیم و شب تا صبح به شهدای تازه تفحص شده التماس می کردیم که برات کربلای ما را بگیرند.
از فکه هم با چشمانی اشکبار بازگشتیم. غروب فکه آدمی را به یاد غروب کربلا در عاشورا می انداخت...

غروب فکه آدمی را به یاد غروب کربلا در عاشورا می انداخت...
ایستگاه آخر مزار دانیال نبی(ع) در شوش بود، بچه ها برای ناهار رفتند رستوران؛ نرفتم و نشستم کنار رودخانه و غمگین سر به زیر برده بودم، یکی زد پشت شانه ام ؛ حاج آقای ضابط بود مدام سعی می کرد که آرامم کند ، نزدیک به نیم ساعت حرف زدیم و در آغوش حاج آقا حسابی گریستم. و ایشان به بنده قول سفری قریب الوقوع به کربلا را دادند.
همین که آرام شدم حاج آقا به شوخی مرا از بالا هل داد کنا رودخانه و یک مقدار همدیگر را خیس کردیم.....
در دوکوهه در حسینیه آخرین اشکها ریخته شدو در حسینیه گردان تخریب دیگر غوغا شد و همه غمگین و ناراحت از سفری ناتمام فقط اشک می ریختند....
بچه ها برگشتند تهران و قول دادند که در اولین فرصت بچه ها را راهی کربلا کنند.........اما امان از دل های سوخته
به راستی درست گفته اند : کربلا رفتن خون می خواهد
تازه از جنوب رسیده بودیم تهران ، ایام محرم بود و بعضی شبها می رفتیم بیت مقام معظم رهبری برای عزاداری(معنویت و زیبایی که مراسمات بیت دارد هیچ جای دیگر ندارد) ، عشق کربلا این بار بیشتر از سالهای دیگر در وجودم شعله می کشید و هر بار بعد از مراسم آرزوی زیارت مولایمان اولین دعایم بود.
29 اسفند 81 بود و همه در تب و تاب مراسمات سال نو که یک خبر تمامی رسانه ها را مشغول خود کرد، حمله امریکا به عراق....
....
حالا دیگر حکومت صدام واژگون شده بود و مردم عراق از یک چاله به داخل چاهی عمیقتر و بسیار سیاه و زشت و پلید به نام امریکا افتاده بودند، مرزهای عراق بی ثبات شده بود و مردم از هر طرف ایران راهی مرزهای مهران و شلمچه و آبادان و ... می شدند و با محلی های منطقه به طور غیرقانونی از کشور خارج شده و به عشق زیارت مولا وارد عراق شده و به زیارت نجف و کربلا می رفتند، چندین بار ته دلم قلقلک شد که من هم همین طوری و بی قانون بروم زیارت ، اما وقتی نظر مخالف رهبر و مرجعم را شنیدم از این کار منصرف شدم.
...
تیرماه 82 بود که برای گذراندن دوره تکمیلی طرح ولایت عازم اصفهان و بعد مشهد شدیم، با خودم عهد کردم که 40 روز روزه بگیرم تا بلکه خدا زیارت اجداد غریبم امام علی(ع) و امام حسین(ع) و امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) و امامان مظلوم سامرا و سرداب مقدس را نصیبم فرماید...
روزهای قشنگی بود ، یک محیط معنوی عالی با بچه های مومن و دوست داشتنی ، وقت ناهار که می شد می رفتم سلف و ناهارم را می گرفتم و در یخچال می گذاشتم تا موقع افطار بخورم و شامم را هم برای سحری کنار می گذاشتم ، اما امان از دست دوستان شکموی ما ، بعضی اوقات که غذا و میوه خوب بود همین که سراغ یخچال می رفتم دیگر تنها اثری که از غذا مانده بود قدری نان بود و ظرف خالی غذا.... ولی همین ها روزه را زیباتر کرده بود.
روزهای بسیار زیبایی بود موقع نیمه شب با میثم کوچولو ( رفیق 130 کیلویی دوست داشتنی ما) می رفتیم حرم و تا سحر مشغول زیارت می شدیم، (البته بگذریم که گاهی اوقات میثم گرسنه اش می شد و باید می رفتیم یه چیزی می خوردیم و گاهی هم با هم تو حیاط حرم چرت می زدیم)، نماز صبح را پشت سر حاج آقای تهرانی می خواندیم (که واقعا صفای عجیبی داشت) ، بعد از نماز چرت کوچکی می زدیم و بعد می رفتیم سر کلاس های دوره(البته بگذریم که من و میثم سر کلاس ها چرت می زدیم و چند بار هم اساسی تابلو شدیم)... دوباره یک نماز جماعت زیبای ظهر و عصر به امامت حاج آقای تهرانی بود و بعد از استراحتی کوتاه کارگاه های آموزشی پرمحتوا برقرار بود و بعد، برای نماز مغرب و عشا راهی حرم می شدیم و بعد از نماز شام بود و استراحت ( البته استراحت که چه عرض کنم، یا مشغول جشن پتو برای این و آن بودیم یا ....دیگه نمی گم) و دوباره ساعت 12 با میثم راهی حرم می شدیم.
هر بار که می رفتم دقایقی کارم التماس و گریه به حضرت بود تا سفرکربلای ما را جور کند..
حاج آقای تهرانی یک سری اعمال یاد داده بود تا انجام دهیم برای حاجت گرفتن، یکی از شبها بعد از اعمال به دلم افتاد که رفتنی هستم و برات را گرفتم اما هنوز ته دلم قرص نبود، روز آخر بود که برای آخرین زیارت رفتم حرم آقا، بعد از اعمال موقع بیرون آمدن انگار یکی گفت: برو که حاجتت را گرفتی...

وقتی که می خواستم از حرم امام رضا(ع) بیام بیرون انگار یکی بهم گفت: برو حاجتت را گرفتی
اسفند ماه سال 1380 بود، دوم محرم. برای اولین بار رفته بودم مناطق عملیاتی جنوب؛ از همان اولین بار که وارد این سرزمین پاک شده بودم بدجوری هوای کربلا کرده بودم، آخه آنها برای آزادی کربلا به اینجا آمده بودند ولی کربلا برای زیارت آنها به اینجا آمده بود.............
نمی خواهم زیاد بنویسم ، اما هر قطعه از زمینش بوی قطعه ای از کربلا می داد و هر لحظه صحنه ای از کربلا در برابر دیدگانم اکران می شد.
از دوکوهه که تو را به خیمه گاه می برد و خود را در میان یاران ارباب بی کفن می یافتی ..
و در معراج شهدای شرهانی که در آن مقر تفحص بوی خدا می آمد و بر بالای ابدان پاک شهیدانش تا کنار آن ابدان بی سر می رفتی و اشک را از تو جدایی پذیری نبود .
و هر قطعه این خاک حکایتی داشت که چه بگویم که زبان قاصر است از نوشتن آن، از طلائیه که تو را به یاد تل زینبیه می انداخت و از فکه که خود گودال قتلگاه بود و شلمچه، و فتح المبین........
سال بعد دوباره در همان ایام راهی همان سرزمین شدم و عشق کربلا بیشتر در وجودم مشتعل می شد به ویژه آنگاه که وارد معراج شهدای لشگر 31 عاشورا در خرمشهر شدم و یک شب تا صبح در کنار شهیدان آرام گرفتم، عجب شبی بود و عجب ساعتی.
مداحمان یک قطعه شعری را می خواند که دائم آدمی را هوایی می کرد که مطلعش این بود:
از برای کربلا مرغ دلم پر می زنه چی میشه منم سفر به کربلات کنم حسین
موقع برگشت بود، کنار یکی از اتوبوس ها ایستاده بودم و داشتم این شعر را برای خودم زمزمه می کردم و آرام آرام اشک می ریختم، یکی از بچه ها که مسئول اتوبوس بود، آمد و صدایم کرد و گفت:
آقای موسوی بچه ها می گویند اگر رفتی کربلا ما را از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید.
حالم گرفته شد و بغض کردم،
آخر من آلوده کجا و زیارت کربلا کجا........

کربلا - حرم امام حسین(ع) - ضریح شش گوشه
به قول شهید سید مرتضی آوینی: کربلا را تو مپندار که شهریست در مین شهرها و نامی است در میان نام ها، کربلا حرم حق است و هیچ کس را به جز یاران آخرالزمانی امام حسین(ع) به آن راه ندارد...