بعد از اردوی مریوان بدجوری هوایی شده بودم دیگر تاب و قرارم را از دست داده بودم، ساعت ها مثل سال برایم می گذشت .
یکشنبه 9 آذر به خرم آباد رسیده بودم ، اما به قدری بیقرار بودم که دوباره چهارشنبه 12 آذر دوباره راهی قم شدم تا قدری زیارت حضرت معصومه(س) تسکینم دهد و قدری آرام شوم روز بعد دوباره به سمت خرم آباد راه افتادم.
باید برای 16 آذر در دانشگاه می بودم تا در رفع فتنه های فساد طلبانی که نام خود را اصلاح طلب گذاشته بودند ( اعضای دفتر تحکیم وحدت) کاری کنیم. بعد از برنامه باز زدم بیرون.
خلاصه باز سه روز که در خرم آباد ماندم دوباره عزم تهران کردم، اول رفتم دفتر بسیج دانشجویی سراغ جواد تاجیک، و گفتم:
"جواد بالاخره تکلیف ما را مشخص کن ، دو ماه که جواب درستی به ما نمی دهی، پس قرار حرکت چه وقتیه؟"
تاجیک: سید حرکت هفته بعد است و قطعا تو هم در لیست هستی؛ چون قبل از بقیه مدارکت را کامل تحویل دادی ، برای اطلاع از تاریخ دقیق حرکت حتما اول هفته بعد یه زنگی به من بزن.
چند روزی که در خانه ماندم، راهی قم شدم، بعد از زیارت حضرت معصومه(ص) از جلوی یک سی دی فروشی رد می شدم که دیدم یک کلیپ از کربلا گذاشته که مداح با سوز در فراق کربلا می خونه.
سی دی را گرفتم و با نوای آن زمزمه می کردم " هر کی میاد پیشم میگه، دارم می رم کرببلا ...."
سحر شنبه 22 آذر بود که رسیدم خوابگاه ، صبح بعد از کلاس ها سری به دفتر بسیج دانشگاه زدم ، در حین کار با کامپیوتر، سی دی مذکور را هم داخل کامپیوتر گذاشتم و شروع کرد به مداحی .... کربلا، کربلا ....
یه دفعه ایمان و محسن از در آمدند تو که ایمان با لحنی تمسخرآمیز گفت:
بابا تو هم با این کربلا رفتنت هم خودت را سرکار گذاشتی ، بابا بی خیال تو کربلا برو نیستی، کربلا رفتن لیاقت می خواد.
بدجوری بهم برخورد، بغض گلویم را بدجوری چنگ می زد، از دفتر زدم بیرون تا ایمان شاهد اشکهایم نباشد.
تا غروب مدام تو فکر حرف های ایمان بودم، بعد از نماز مغرب و عشا کم کم دانشگاه خلوت شد و من تنها مانده بودم، یاد حرف جواد تاجیک افتادم که گفته بود: "حرکت هفته بعد قطعیه و اول هفته یه زنگ بزن."
پریدم و یه زنگ به جواد تاجیک زدم، دو سه باری زنگ خورد تا جواب داد.
--- : جواد جان حرکت به سمت کربلا چه روزیست ان شاءالله
یک دفعه جواد با خنده ای تمسخرآمیز گفت: سید تو بی لیاقتی، امام حسین(ع) تو را نطلبیده.......
این را که گفت گوشی را گذاشتم.
اعصابم پاک به هم ریخته بود، دوباره زنگ زدم و با بغض و گریه گفتم: اصلا من با تو کربلا نمی آیم من از دست تو به جدم امام حسین(ع) و مادرم زهرا(س) شکایت می کنم ، مگر می توانی به این راحتی ما سادات را اذیت کنی ........
همه چیز دور سرم می چرخید توی دفتر سر به سجده گذاشتم و با گریه گفتم : یا امام حسین؛ چطور دلت می یاد غریبه ها اولاد شما را مسخره کنند، من که می دانم بد هستم اما هر چی هستم فرزند شما هستم و محب شمایم ، به حق مادرتان زهرا(س) دست مرا خالی نگذارید یا جداه شما خاندان کرم هستید................
در همین حین تلفن زنگ خورد .................

کربلا حرم حق است و هیچ کس را به جز یاران آخرالزمانی امام عصر(عج) بدان راهی نیست
مطالبی از دل شوره ها و مقدمات سفر کربلا نوشته بودم و حالا ادامه مطالب:
کاروان راویان نور تا مرز رفته بود و اما دست خالی و با دلی پر درد و چشمانی پر اشک برگشتیم، به خرم آباد که رسیدیم ؛ از بچه ها خداحافظی کردم و راهی خوابگاه شدم.
روزها و شب ها به فکر کربلا بودم و گاهی از دست خودم عصبانی می شدم که چقدر بی لیاقت و بد هستم که باید تا مرز بروم و برگشت بخورم.
بعضی شب ها که بی خوابی به سرم می زد؛ به خلوتگاه مان در پشت سالن ورزش خوابگاه می رفتم و با رفیق بی رفیقان خلوت می کردم و اشک و التماس
هر بار از جواد تاجیک پیگیری ماجرای سفر می شدم، به روزی دیگر موکول می کرد.
ماه مبارک رمضان که آغاز شد، دلتنگی ها بیشتر شد ،رمضان بود و عطش و یاد ارباب تشنه لب....
چند روزی قبل از عید فطر سری به قم و سپس به منزل زدم و آخرین هماهنگی های اردوی بازدید از مناطق عملیاتی کردستان را انجام دادم.
سفر بسیار زیبایی بود ، عده ای از همرزمان حاج احمد متوسلیان از جمله حاج جواد اکبری، حاج سعید قاسمی و غلامرضا خسروی نژاد ، آقای حکیم سوری، خانم کاتبی، سیف الله منتظری و هاشم فراهانی و... نیز همراهمان بودند که اردوصفایی خاص بخشیده بودند و از نکات جالب اردو آن رویارویی و برخوردهای بچه های تهران و لرستان بود.
روز آخر و بر بالای ارتفاعات تته اما چیز دیگری بود، از آن بالا به رقم وجود برف بخشی از عراق از جمله خرمال،حلبچه و دربندیخان زیر پایمان بود و گاهی که بادی از آن جانب می ورزید عجیب اوضاع ما را به هم می ریخت و پاک مرا هوایی می کرد.
بچه ها شروع کردند به خواندن:
نسیمی جان فزا می آید
بوی کرببلا می آید .....
همانجا از همان شهدا خواستم به حق کرامتشان و سختی که برای برگزاری این اردو کشیدم برایم سفر کربلا را جور کنند....

ارتفاعات تته- جای پای شیرمردانی چون حاج احمد متوسلیان
مطالب قبلی
من آلوده کجا و زیارت کربلا کجا؟- سفرنامه کربلا بخش اول
یا غریب الغربا، قربون کبوترای حرمت امام رضا(ع)....- سفرنامه کربلا بخش دوم
سفرنامه کربلا- کربلا رفتن خون دل می خواهد....
---------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:در این اردو فیلم مستندی توسط سهیل کریمی فیلمبرداری شد که با عنوان ردپای آذرخش از صدا و سیما پخش شد.
روزی که علیرضا رستمی و محمد گودرزی پرواز کردند ...
آخرین شب سال 82 بود، به همراه مجتبی ندافیان و گروهی از دانشگاه تربیت معلم خودمان را به هویزه رسانده بودیم تا برای سال تحویل خودمان را به فکه برسانیم، یادش به خیر شهید محمد گودرزی هم از طلائیه با ما همسفر شده بود............
بعد از نماز صبح عازم فکه شدیم، در طول مسیر محمد از خاطرات زیبای تفحص می گفت و دلهای ما را بدجور هوایی می کرد، بهم قول داده بود با هم به خرمشهر برگردیم و بعد با بچه های لشگر 31 عاشورای تبریز یا 14 امام حسین(ع) رهسپار تفحص شویم و من سرمست و خوشحال از این قول و قرار........
سال نویمان در قتلگاه فکه تحویل شد و چه حس زیبایی بود و اولین کسی که با من مصافحه کرد محمد بود، بعد از تحویل سال خودمان را به دوکوهه رساندیم قرار بود که صبح خودم را به "علیرضا رستمی" برسانم و با او عازم خرمشهر شوم اما ....
محمد کنار علیرضا و راننده وانت نشست و دیگر جایی برای من نماند و من به ناچار با یک سواری خودم را به اهواز و بعد به آبادان و سپس خرمشهر رساندم....
تا از در وارد شدم یکی از دوستان با حالتی احمقانه و وحشتناک ، خبر تصادف علیرضا و محمد را به من داد و این که ایشان در کما هستند ولی حال علیرضا رو به بهبود است و برایشان دعا کنیم.......
بعد از نماز صبح خودم را به بیمارستان گلستان اهواز رساندم به امید آن که بعد از بهبود نسبی علیرضا ، به همراه او عازم تهران شوم اما....
علیرضا با آن صورت زیبا و مهربانش بر روی تخت دراز کشیده بود و از درد خود را به تخت می کوبید بعد از ساعتی او را از بخش معمولی به NICU منتقل کردیم
حال علیرضا ساعت به ساعت وخیم تر شد و ساعت 12:30 نیمه شب ، در کمال ناباوری خبر شهادت علیرضا جانم را سوزاند . تا ساعتی کارمان شده بود گریه و بعد
خیلی آرام خوابیده بود ، آرام آرام با لبخندی بر لب و به حال ما بیچارگان می خندید، خوشا به سعادتش
و 10 روز بعد خبر شهادت محمد داغی دیگر بر دلم نهاد............
رفتند یاران ............چهارم فروردین سالگرد شهادت علیرضا رستمی گرامی باد............

شهید" علیرضا رستمی" راوی خستگی ناپذیر که در جاده اهواز- خرمشهر آسمانی شد
جاده اهواز خرمشهر و دو روایت / شهید حسین قجه ای و شهید علیرضا رستمی