مطلب قبل که یادتون هست بعد از بی حالی چند روزه رفتم مشهد و جمعه و شنبه آنجا بودم که خبر دادند کربلا جور شده
یکشنبه ۱۰ شهریور آمدم تهران و مدارک را گرفتم و آماده دسفر کربلا شدم
امروز یکشنبه ۲۴ شهریور ۸۷ است و من ۹ روز است که مهمان اربابم حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) هستم الان اذان ظهر است و من روبروی حرم در ستاد
در این ایام دعاگوی همه در کربلا هستم ان شاالله شبهای قدر نجف دعاگویتان خواهم بود

کربلا - حرم امام حسین (علیه السلام) - مرکز قلوب شیعیان و نقطه آغاز دوباره تاریخ
همین تابستان، شب میلاد حضرت زهرا(س) (اوایل تیرماه) بود که حاج سعید زنگ زد و گفت: سید مدارکت را آماده کن برای رفتن به عمره دانشجویی ؛ تا هم زیارت کنی و هم نقشه مکه را تکمیل کنی.
و من بال درآورده بودم و در عرض یک هفته همه چیز را آماده کردم، حتی تاریخ رفتن هم مشخص شده بود 29 تیرماه.... ، اما مدارک را که تحویل دادم گفتند: چون مدارکتان دیر تحویل شده است ، شما در لیست ذخیره هستید و احتمال رفتنتان خیلی پایین است.
اعصابم خرد شده بودو ناراحت از این همه بی توفیقی ؛ سری به ستاد راهیان نور زدم و اعلام آمادگی کردم که برای تکمیل نقشه کردستان و آذربایجان غربی آماده ام و می خواهم عازم کردستان و آذربایجان شوم، مسئولین ستاد هم راضی شدند و بعد هم یکی از دوستان رزمنده ام (که به منزله استادم می باشد و از جانم بیشتر دوستش دارم) را راضی کردم و با هم عازم سنندج شدیم.
حین انجام کارهایم و بازدید از مناطق بدجوری هوای کربلا زد به سرم و فکری به ذهنم خطور کرد.
آمدم که تهران به حاج سعید پیشنهاد دادم که حاضرم نقشه کربلا و نجف و کاظمین را بدون دستمزدی انجام دهم ، حاجی هم راضی شد و قول داد تا پیگیر اعزام بنده و دوستم شود...
شب عید مبعث بود که حاجی آمد و گفت: سید سفر کربلایتان جور شد و چند روز دیگر ان شاءالله عازم خواهید شد.
حاجی که رفت گوشی ام زنگ زد ، تلفن از مشهد بود، اول تعجب کردم وقتی جواب دادم: تعجب و خوشحالی ام بیشتر شد، مسئول عمره دانشجویی مشهد بود که می گفت اسم بنده حقیر در لیست کاروان عمره مشهد قرار گرفته و در لیست انتظار کاروان اساتید و روز حرکت 28 مرداد می باشم و باید 600000 تومان دیگر به حساب واریز کنم تا از لیست حذف نشوم.
روز مبعث پاک گیج شده بودم گاه می خندیدم و گاه می گریستم از این همه لطف خدا... و مستاصل از انتخاب بین این دو ، اگر حج می رفتم فقط من به زیارت می رسیدم و اگر کربلا می رفتم دو نفری می رفتیم.
از آنجا که هنوز هیچ کدام از دو سفر کاملا قطعی نبودند ، پول عمره را واریز کردم و همچنان پیگیر کربلا هم بودم، یکشنبه پیش بود (20 مرداد) که جوابی قطعی رسید، حرکت ما به کربلا برای 29 مرداد قطعی شده بود و من بالاخره باید انتخاب می کردم.
( اگر به حج بروم فقط من مستفیض می شوم اما با انتخاب کربلا هم یک نفر دیگر به حج عمره می رود که تا به حال نرفته و هم یک نفر که تا به حال به کربلا نرفته کربلایی می شود و من هم نقشه کربلا و نجف و کاظمین را ترسیم خواهم کرد و کمک زائرین ائمه خواهم بود و به ثواب زیارت امام حسین(ع) که چندین برابر حج است خواهم رسید).
تصمیم را گرفتم و تمام کارها انجام شد، فقط ته دلم قدری ترس داشتم که نکند اداره گذرنامه مورد بگیرد که شما باید عربستان بروی نه عراق، از یکی دو نفر از مسئولین سازمان حج که پرسیدم گفتند نه اشکالی ندارد چون برای هر دو یک روال باید انجام شود.
صبح روز دوشنبه بود28 مرداد ، عازم تهران شدم تا به اداره گذرنامه بروم و سوالی جهت اطمینان بیشتر کنم، توی اتوبان تهران-کرج بودم که گوشی زنگ خورد.
---: آقای موسوی سفر شما یک روز جلو افتاده، شما و دوستتان باید امروز ساعت 13 ترمینال غرب باشید تا عازم کربلا شوید...
از میانه راه برگشتم و چند سفارش کردم و کارهای آن روزم را به فوریت انجام دادم و ساعت 12 عازم تهران شدم...
ساعت 4 عصر، اتوبوس با ذکر صلوات حرکت کرد، در مسیر دائم با دوستم از کربلا و نجف می گفتیم، و چه برنامه ها که نمی ریختیم، صبح به مهران رسیدیم.
گذرنامه ام چک شد و بدون هیچ موردی به مرز مهران رسیدیم، بعد از 6 ساعت انتظار ، کاروان ما به خروجی مرز رسید، گذرنامه ها یک به یک چک شد، تا نوبت به دوستم رسید او هم رفت ، نوبت به من که رسید کامپیوتر خاموش شد، و بعد هم یک اتفاق و معطلی دیگر ، مامور کنترل گذرنامه 20 دقیقه ای با پاسپورتم بازی کرد و ناگهان مثل این که چیزی پیدا کرده گفت:
شما نمی توانید از مرز خارج شوید ، شما فقط می توانید به عربستان بروید........
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم، دو سه بار پاسپورت را ورانداز کردم، بله متاسفانه درست بود، در دفعات قبلی که از کشور خارج می شدم نام کشور مقصد درج نمی شد ، اما این بار در گوشه ای از پاسپورت با فونتی کوچک و ناخوانا درج شده بود و من به خاطر همان حافظه قبلی و عدم فرصت کافی و یک روز جلو افتادن کاروان، صدور ویزا و ... متوجه این موضوع نشده بودم ، چون تا به حال در این مدت صدور اجازه خروج جدید، من تنها چند دقیقه پاسپورت را دیده بودم ....
هر چه این در و آن در زد تنها یک راه برایم باقی بود: همین امروز باید از اداره گذرنامه فکسی مبنی بر عدم ممانعت خروج شما به عراق برسد، و اگر به فردا می رسید، چون ویزا دسته جمعی بود و کاروان رفته بود، من دیگر نمی توانستم وارد عراق شوم... ساعت 14:30 بود و کسی در اداره گذرنامه نبود، تمام راهها بسته شده بودند....
با چشمانی اشکبار برگشتم تهران............ و با خودم گفتم:
عجب قدرتی دارد معصیت..... پاهای محکم و اراده های راسخ را از ورود به حریم ارباب می راند و اشک را به جای لبخند به آدمی تحویل می دهد....
وقتی رسیدم تهران، رفتم اداره نظام وظیفه، آنجا گفتند: مشکل خاصی نبوده به راحتی قابل حل بود اگر می خواهید الان می توانم درستش کنم.
و آنجا دیگر فقط اشک بود که مهمان چشمهایم شده بود و می گفتم: امان از معصیت، الهی العفو